مستاجر

باورکنید پیشنیان درست میکفتند هرچه سنگه مال دست یا پای لنگه فرقی نمیکندباز هم مال لنگه. میگفتند ومیگویند بازار مسکن در رگود است یا با تدبیری که دولتمردان اندیشیده اند مسکن ارزان شده ادم باید خیلی خوشحال باشد که مسکن ارزان شده  ولی برای من مستاجر جه سودی دارد  موجر محترم یا صاحبخانه ام هنوز دو ماهی به پایان قرار دادم مانده که سر وکله اش پیدا شده و میگوید با مبلغ سیصد هزار تومان به کرایه ماهیانه اش اضافه کنم یا دنبال منزل جدبدی بگردم من که گول موضوع ارزان شدن مسکن ورکود آنرا خورده بودم از یکطرف واز طرف دیگر به دستور دولت و وزارت کار تنها چهل هزار تومان به حقوق سالانه ام اضافه شده و کل در یافتیم به سیصد وهشتاد هزار تومان میرسد یعنی نرخ تورم دولتی هشت در صد و نرخ تورم اجاره منزل هشتا در صد بالغ میگردد باتوجه به این موضوع به صاحب خانه گفتم روی چشم هر چه زودتر محل را تخلیه میکنم اما چشمتان روز بد نبیند با مراجعه به چند بنگاه فهمیدم به علت خرید وفروش نشدن املاک اصولا" خانه ای هم برای اجاره پیدا نمیشود و صاحبان محترم املاک که دیگر سودی در خرید وفروش ندارند با تمام وجودشان به جان بی رمغ مستاجرین بدبخت وبیچاره افتاده اند بطوریکه مبلغ اجاره امسال با مقایسه با سال گذشته حتی تا صد درصد افزایش داده اند این در حالی است که هنوز قانون یارانه ها به اجرا در نیامده تا مستاجرین بی حال وبی رمغ تر شوند .

حال هفته ای گذشته هرچه فکر میکنم عقلم در پاسخ به سوالات زیر قد نمیدهد اگر شما میتوانید جواب سوالاتم را بدهید یا راهنمایی کنید بسیار خوشحال خواهم شد .

۱ - مگر دولت در قانون اساسی متعهد نشده که مسکن قابل سکونت در اختیار هر ایرانی بگذارد

۲ - مگر اخلاق در دین اسلام فرمایش نکرده است با یاری مسلمینی که در مضیقه هستند بشتابید .

۳ - مگر اخلاق حکم نمیکند ومگر قانون سرمایه داری نفرموده وقتی عرضه کم باشد وتقاضا زیاد قیمتها به شدت بالا میرود و اگر توازن بر قرار نشود هرج ومرج پیش میاید وسرمایه در خطر میافتد و فقر بالاخره باعث طغیان میشود.

۴ - تمام مردم دم از آزاد اندیشی میزنند و میگویند استعمار بد است اما در عمل خود با افزایش بی رویه و

خود به استعمار گر تبدیل میشوند.

۵ - در انتها:

بنی آدم زیک گوهرند فقط شعر است  باید با آهنگ راگ وقهوه تلخ ترک و کاکا ءوی برزیل ومسخ ومسخ به آن گوش داد در پایان ادامس با مزه تند میچسبد و راستی فرسبیل یادت نرود مگر ما روشن فکر نیستیم چرا شعری نسراییم راستی ژست روشن فکری یادت نرود اروق زدن بد است مخصوصا" بعد از صرف نهار با نان وپیاز  .

بیا شعری بگوییم راستی در رسای که؟ آزادی خوبست نه اعتیاد نه نه فقر گرسنگی دزدی کدام دزدی دزدی از نانوا سوپر مارکت بله پیدایش کردم سارقین اما کدام سارقین بیت المال سارقین ناموس سارقین

مجسمه ها ای بابا چقدر سارق زیاد شده اما فرجی شد وام وام یادت نره بانک ها مگر برای این روزهای سخت نیستند با با دمت را بذار روی کولت کدام وام اگر آن پنج ودها صفر وصول شود تو هم به وامت میرسی پس چکار کنیم اگر دل سوز نباشیم وته مانده سفره امان به فقرا نبخشیم کی این کاررا بکند به به اگر با اشک همراه شود این انفاق چه میشود .

شمردن پول انهم میلیارد میلیارد دردی از من دوا تمیکند چون من فقط یک تحویل دارم فقط.

حالا تا دیر نشده بیا کمی از انسانیت دم بزنیم از انسا نهایی که فقط خون سیرا بشان میکند از زالوها وزالو صفتان از صدها هزاز مردم گرسنه تا دم مرگ افریفا از ستم وستم رفته بر بشریت در این قرن فتنه وفساد ازبمب هایی که روزانه جان صد ها بیگناه را میگیرد انهم برای رفع فقر وگرسنگی بکش کشته شو تا خانواده ات در رفاه باشند .

راستی چه شد  اها یادم رفت باید بادی هم به غب غب بندازم من زاده فلان شهریارم که با تازیانه دریارا رام کرد  اخ اخ اخ جه زود فرامش میکنیم وجه زود فراموش میشویم فراموشی گوهری به نام انسان وانسانیت که اهریمن بد سرشت با فرو بردن انسانها به تاریکی جهل وفساد بر جسدهای هزاران پاره تن به رقص وپایکوبی مشغولند اما اما یادمان نرود در همیشه بر یک پاشنه نمیچرخد و انسان وارسته از بند اسارت هواره پیروز است وخواهد بود: پیروذ باشید

اول زمان4

ای اهورا ای اردیبهشت ای بهمن چارپایان را نیرمند گردانید ومرد توانایی را بر آنها بگمارید که بتوانتد خانمان خوب ورامش و آسودگی پدید آورد

ای مزدا من نیز بر «آنم که تو نخستین پدید آورنده چنین مردی هستی

آری درآ ن هنگام که راستی پیروز گرددودروغ شکست خورد  آنان که نیک نامی جستند به پاداشی که بدیشان نوید داده شده است در سرای نیک به یکدیگر پیوندند

زمانی که قرار شد به همراه افراد تازه وارد به جستجوی غار برویم اتفاق تازه ای افتاد و ناگهان حال مرد مجروح روی به وخامت گذاشت و زخم های او عفونت کردند و تن او به شدت گرم شده بود یکی از دوستان او دست مر گرفت وروی پیسانی او گذاشت او خیلی داغ بود مرد به من اشاره ای کرد و به من فهماند که باید با کمک همراهان دست وپای مرد مجروح را بگیریم تا او کاری که میتواند مجروح را نجات دهد با کمک ما تمام کند من افراد را دور هم جمع کردم وبا کلمات گنگ و خرکات دست از انها کمک خواستم  نفری که قبلا" با او بود قبول کرد اما دوستان من میترسیدند و از ما دور میشدند مرد دانا با کمک

کلمات و حرکات گفت اگر کمک نکنیم مر مجروح خواهد مرد وآنها مارا ترک خواهند کرد در هر صورت قبول کردیم و هر کدام دست وپای وگردن مرد نیمه بیهوش را گرفتیم مرد دانا با پیاله ای که از میوه های جنگل درست کرده بود مقداری آب آورد و شروع به شستشوی زخم ها میکرد او دست در استین خود کرد وبلوری در آورد و داخل آب کرد وبرزخم ها مالید مرد مجروح  از شدت درد چنان ناله میکرد که پرند گان وحیوانات وحشی وما ترسیدیم ویک لحظه دست وپای اورا رها کردیم اما با اشاره مرد باردیگر محکم اورا گرفتیم و مردانا یکی از چوبها که داشت میسوخت و سرخ شده بود دردست گرفت وبه ما اشاره کرد گه به هیچ وجه نباید مرد مجروح را رها کنیم  واو با اتش روی زخمهامیکشید بوی کوشت سوخته فضارا پر کرده بود و بعد از این عمل از ما تشکر کرد وگفت که کار تمام شده است ما  با تعجب به او ومرد مجروح نگاه میکردیم که او بلند شد واب آورد ورو پیشانی مردا خیس میکرد این کار مدتی طول کشید و سپس دست مر گرفت رو پیشانی مرد زخمی گذاشت بدن مرد دیگر داغ نبود و راحت خوابیده بود من دیگران را صدا کردم وانها بسیار خوشحال شدند و این بار این مرد دانا بود که برای اواحترام گذاشتیم وبه او میوه و نوشیدنی تعارف شد او حالا برای خودش در میان ما کسی شده بود شب هنگام که وضع بیما ر هم خوب شده بود از مرد دانا خواستیم سرگذشت خودرا برایمان بگوید و چگونه شد که این کارها را آموخته وقتی او شروع به صحبت کرد وروی زمین خط میکشید من به یاد ماما افتادم که حرکات و صحبت های این دو چه قدر به هم شباهت داشت اوگفت زمانی که بچه بوده پدر ومادرش برای اینکه حیوانات  وحشی اورا ندرندجان خودرا فدا میکنند واو زنده میماند او گریه میکرد وبا گریه او ما همگی به گریه افتادیم و قبیله او که در آن نزدیک ها بوده اند اورا نه فرزند خواندگی میپذیرند او برای اینکه از والدین محروم بوده تلاش بیشتری میکرد و خوب یاد میگرفت که از دیگران وحیوانت بیاموزد تا با کمک به سایرین جایگاهی به دست آورد او اتش و طرز استفاده از آنرا خوب میدانست در این زمان او تکه بلوری که با آن  به زخم مرد مالده بود به ما نشان داد وخودش چشید وبما گفت که آنرا روی زبان بکشیم اولی که انرا گرفت و چشید نمیخواست حالاحالا پس بدهد بازور انرا از دست مرد گرفت وبه من داد من چشیدم نمک نمک  من در حالیکه خاک شور خودمان را به او نشان میدادم اوچشید وتف کرد نمک بلوری او چیز دیگری بود او روی زمین ک۹ه از نور اتش روشن شده بود وبا کلمات به ما گفت که معدن نمکی در غاری دراین نزدیکها میشناسد او در ادامه گفت که چندین وقت پیش برای پیدا کردن جایی تازه برای قبیله از انها جدا میشود ودر راه با این دوبرادر که از گروهی دیگر بوده و گم شده اند اشنا میشود او گفت وقتی که برای اطلاع از قبیله اش با این دونفر باز میگردند بعلت سیل و زلزله اثری از انها به دست نمی آورد و نمیداند که انها مرده اند یا زنده و از آن پس با این دوبرادر به زندگی ادامه میدهند او از ما پرسید ومن تمام اتفاقات را برای او باز گو کردم از ماما برایش گفتم که سرپرست ما است واو بسیار دوست داشتنی میباشد من از مرد خواستم که همراه دو برادر به ما بپیوندند امدن این سه نفر برای هر قبیله ای نعمت  بود مخصوصا" مرد دانا انها قبول کردند و ما انشب دستها یمتن را روی همدیگر قرار دادیم و خون هایمان را در هم امیختیم وبرادر شدیم

چون شب های دیگر هر کدام جایی در روی بزگترین در ختان پیدا کردیم و در حالی خوابیدیم که دو نفر از ما با روشن نگه داشتن آتش به نگهبانی مشغول بودند .

صبح وضع مرد مجروح کاملا خوب شده بود و از ما آب وغذا خواست و توانست روی پای خود بایستتد برادرش برای او ماجرایی که گذشته بود شرح داد واو از ما ومرد دانا تشکرکرد و او نیز به ما پیوست

وشروع به رفتن برای یافتن غار یا غارهایی که بتواند گروه مارا در ان جای دهد کردیم جنگل را پشت سر گذاشتیم و در شت شروع به پیشروی کردیم با دستور من ومرد دانا همواره دوتن بعنوان راهنما چند صد متری از ما جلوتر حرکت میکردند  برای   اینکه سبک باشند وبتوانند از خود در برابر حیوانات دفاع کنند وبه موقع به ما اطلااع دهندتنها چیزی که با خود حمل میکردند نیزه وتبر سنگی وفلاخن انداز بود  وبقیه مایحتاج را ما به کول میکشیدیم اما مر دانا ودوستانش نیزه وفلاخن نداشتند و طبر های سنگی انها بسیار بهتر از طبر های ما بوددر ازاء نیزه انها چوبایی داشتند که دارای سری بزرگ بود و میشد با هر ضربه حیوانی را از پا در آورد .

شب داشت نزدیک میشد و با اشاره مرد دانا رو ی تخته سنگی که به تمام منطقه اشراف داشت ودر نزدیکی چشمه ای وجودداشت اطراق کردیم  شب دردامنه دشت سرد بود و مجبور شدیم که علف خشک وچوب فراوان تهیه کنیم انشب ماه کامل بود و خط هایی که کشیده بودم به ۱۵ رسیده بود  شب زیباییبود همه به اسمان نگاه میکردیم و در خاطرات خود غرق شده بودیم ساعاتی نگذشته بود که صدای خنده و غریو شادی بلند شد بله دو سه نفر از برادران شکار به دست آورده بودند گوشت کباب با نمک بلوری مرد دانا چه مزه ای داشت که ادم هر چه میخورد سیر نمی شد در انهای شب در سه نقطه اتش درست کردیم و قرار نگهبانی گذاشته شد وبه خواب سنگینی فرورفتیم صبح پس از شستشو وخوردن غذایی با اشاره مرد دانا به  بلندترین نقطه که میدیدیم شروع به پیشرویی کردیم نزدیک عصر به منطقه ای رسیدیم که غار هایی کوچک وبزرگ وجوداشت و از همه مهمتر غاری که دران اب جریان داشت و غاری که معدن نمک بود غارها بسیار بزرگ وجادار بودند و حتی نمیشد دانست انتهای ان به کجا راه دارد  ودر برابرمان دشتی سر سبز با حیوانات گونا گون انشب جشنی بر پا کردیم و وقتی تمام اطراف را خوب جستجو وشناسایی کردیم مطمئن شدیم که مشکلی وجود ندارد هر کدام مقداری بلور نمک را به همراه آوردیم و به طرف گروه که شدیدا" منتظرمان بودند راه افتادیم .

زمان بر گشت ۱۲ خط یا روز طول کشید ودر میان هلهله وشادی گروه منتظر روز سیزدهم به رسیدیم در حالی که اغوشها و اشکها ازدیدنمان باز و جاری بود همهم ای بود هزاران سوال و مهمتر از همه که این ۳مرد غریب کیستند وهمراه ما چکار میکنند

 

 

 

 

ا

حته یا حاتم 8

موضوع حته داشت برای رژیم درد سر بزرگی میشد ترس عوامل رژیم از یک طرف و فریاد بلند شده مردم از طرف دیگر . حلا انکه میترسید رژیم بود ومردم روستا ها اهمیتی به ژاندارمها نمیدادند وحتی برای انها تره خرد نمیکردند. روزگار طلایی ژاندارمها به پایان رسیده بود این مامورین مفلوک که زمانی ادعای خدایی میکردند برای رفتن به یک ماموریت ساده دها بار اشهد خودرا میخواندند و حتی کار به جایی کشیده سده بود که وصیت نامه مینوشتند چند قتل پیا پی از مردم عادی تا کارمند دولت تا نزول خور انجام شد که تمام انرا به عهده حته انداختند هر نوع کشتار کوری که انجام میشد با آب وتاب به عوامل ضد رژیم ودار ودسته حته تحمیل میگردید در ان زمان به هیچ وجهی کسی مخصوصا " چون حتی قادر نبود با رسانه ای ارتباط برقرار سازد و آنچه بود شایعه بود و اوباشان وراهزنان از این موقعیت استفاده کرده ودست تعدی وتجاوز به مردم بی دفاع دراز کردند و عوامل رژیم یا از روی ترس یا دانسته وبا نقشه دخالت نمیکردند و چه بدبحتی ها که به سر مردم بخت بر گشته نیامد چه بی ناموسیها که صورت نپذیرفت بطوریکه مردم مخصوصا" روستاییان به غلط کردن افتادند  وتمام این بد بختیها را به گردن حته می ا نداختند آن جواتی که روزی آرزوی جان بازی درراه اوداشتند حالا برایش آرزوی مرگ میکردند واگر کسی از فامیل های حته هم حرفی میزد ومیگفت ای افراد از حته نیستند اورا تا سر مرگ کتک مبزدند. کم کم حته از نظر ها افتاد  در این زمان نامه کاملا" محرمانه به این شرح به روسای ساواک ژاندارمری وشهربانیارسال گردید به دستور مقام وزارت ظرف مدت ۲۴ ساعت تمام دار ودسته حته و مخصوصا" نامبرده قتل وعام شوند و جنازه تکه پاره انان خصوصا" حته در معرض دید عموم قرار گیرد سرپیچی از دستوروهر گونه سستی قابل اغماز نیست وبه شدت بر خورد خواهد شد.. اراذل واوباش وسارقین مست باده وبی خیال از اینگه تمام رفتار وکردار انها رسد شده وکاملا" شناسایی گردیده انداز چند طرف مورد حمله تمام نیروها با تمام قدرت شدند در ظرف مدت یاد شده جمعا" ۸۳ نفر از انها در اثر ظرب گلوله وبازوکا وتیربار کشته شدند بطوریکه جناز ه ها قابل شناسایی نبودند اما حته در میان آنها نبود بنا براین یک نفر ازکشته شدگان را که شباهت زیادی به حته داشت به نام حته جا زدند و چند روز بعد تمام این جنازها را به معرض دید اهالی گذاشتند مردم دسته دسته به دیدن این جنازه ها می «آمدند و تعدادی هم با طرف انها سنگ پراکنی میکردند وخوشحال بودند که این دار ودسته وحته کشته شده اند بله بار دیگر رژیم پیروز شدواما سرنوشت حته او با کشتن افرادی که در حق او بدی کرده بودند انتقام خودرا گرفت و چون با مردم ارتباط نداشت وتنها برایش انتقام ارزش داشت دیگر کاری با مردم و ظلم وظالم ومظلوم نداشت و  جانش را برداشت و به یکی از کشورهای همسایه گریخت وزمانی بازگشت که ۹۲ سال سن داشت و  رژیم گذشته ساقط و کسانی که اورا میشناختند یا مرده یا کوج کرده بودند اما بعد یک سال از ورودش به خاک وطن نگذشته بود که در میان فامیل جان به جان آفرین تسلیم کرد.تمام

حته یا حاتم بخش 7

ترس ووحشت عوامل رژیم را فراگرفته بود انها جرائت خودرا ار دست داده بودند تمام فشار ها به دو نیروی ژاندارمری و پلیس وارد میشد تعدادی از فرماندهان را بعلت بی کفایتی از کار برکنار کردند زندان ها مملو از روستاییان چه پیر وچه جوان شده بود شکنجه بحد اعلای خود رسیده بود چه افرادی که در زیر شکنجه جان دادند وبی سر وصدا به نام افراد ناشناخته به خاک سپرده شده بودند تمام این اقدامات برای عصبانی کردن حته بود تا او به نحوی خودرا لو دهد خبر چینان همه حا بودند اما مساله ا ی که عوامل را شدیدا" ترسانیده و نمتوانستند برای  سوال خود جوابی پیدا کنند این موضوع بود مگر حاتم میتواند در یکشب چند نفررا به قتل برساند که محله های انها فواصل زیادی باهم داشتند در هر صورت برای کشته شدگان هزازان نفر از کارکنان دولت و محصلین و سر بازان ونیرو های خودی به کارزار آوردند شعرها از درستکاری وشجاعت انها سرودند سینه میزدند ومارش عزا در پایان همکاران ونیروهای متعهد در بیانه پایانی قول دادند که نگذارند خون این کشته شدگان درراه

ازادی پایمال گرند و تا اخرین لحظه کوشش خواهند کرد که انتقام انهارا خواهند گرفت نیروهای زبده  وکماندو ها تمام نقاط بیرون شهررا زیر نظر داشتند ونیروهای پلیس وامنیت وساواک داخل شهرهای همجواررا تخت نظرداشتتند مدت چند ماهی گذشت اوضاع آرام تر شد خبری هم نشد وکسی هم کشته نشد موضوع داشت به فراموشی سپرده میشد اما در روستا ها شخصی به نام سروان کریمی که ماموریت اسلحه یابی قاجاق در میان روستا ها را بعهده داشت تسمه از گرده روستاییان میکشید او برای بدست آوردن یک قبضه اسلحه دستورداشت برای اهداف خود وآب جشم گرفتن از روستاییان هر نوع شکنجه وتجاوزرا به انجام رساند او در مقابل پدران پسران را به چوب وفلک میبست وپدران در مقابل خانواده بایستی روی هر خانواری یا فامیلی که به او سپرده بودند انگشت میگذاشت حتما" باید یک قبضه اسلحه تحویل میدادند در نتیجه قیمت اسلحه که فروشندگانش تماما"از عوامل رژیم وکارگذازان سروان کریمی بودندبسیار گران و  سود فروانی نصیبشان میشد این غیراز رشوه هایی بود که روستاییان مجبوربودند به خود سروان برای فرار از ننگ بدهندسروان وهمکارانش همیشه مست یودند وتریاک دود میکردند انهم از کیسه بزرگان روستا بود تا شبی که کسی تصورش را نمیکرد فرا رسید انشب به افتخار سروان کریمی جشنی در باشگاه افسران برپا بود همگی مست ولایعقل به پاس این گرامی داشت پای میکوبیدند ومستانه مستانه به سروان وهمکارانش تبریک میگفتند ساعت از دو شب گذشته بود که این جشن تمام شد وسروان همراه چهار نفر از همکاران در دو جیپ دولتی در حالیکه انقدر نوشیده بودند که سر از پا را نمی شناختندمحل باشگاه را به سوی مقرشان ترک کردند هنوز دو یا سه کیلومتریاز شهر حارج نشده که چند نفر با چراغ قوه چون سربازان به انها فرمان ایست دادند سروان وهمراهان مست در حالیکه فحش خواهر مادر به انها میدادند گفتند بد بخت ها میدانید به جه کسی ایست میدهید من سروان کریمی هستم اما هنوز جملاتش به پایان نرسیده بود که صدای گلوله مسلسل ها نفس او وهمراهانش را قطع کرد و لحظاتی بعد جسم آنان با ماشین هایشان میسوخت. تا مامورین این خبررا در یافت کردند به سرعت جناز ه ها و اتومبیل های نیم سوخته را جمع آوری کردند و اطلاعیه ای صادر شد مبنی بر اینکه متاسفانه شب گذشته فرزند رشید ایران همراه با جند نفر از یاران با وفایش درحالیکه از محل جشنی که به افتخار او بر پا شده بود به محل انجام وظیفه راهی بود براثر واژگون شدن اتومبیل ایشان به همراه چها نفر یارانش در راه وطن وانجام وظیفه به شهادت رسیدند از تمام اهالی و دوستاران وطن در خواست میشود که برای عرض تسلیت به همکاران وخانواده ایشان و خاکسپاری در روز دوشنبه حضور داشته باشند .با این خبر روستاییان به شادی وپایکوبی پرداختند واز خدا تشکر میکردند که این نامرد را به در ک واصل کرده ولی عده ای زمزمه میکردند این کار حته است که مزد این نامردان شکنجه گر ونامرد را کف دستشان گذاشته  این یک طرف قضیه بود طرف دیگر عوامل رژیم بودند که با دیدن این حادثه حتی از سایه خود نیز میترسیدند انها که زرنگ تر بودند در محافل به کریمی بد میگفتند واورا لعن میکردند ومیگفتند که همیشه از او وهمکارانش نفرت داشتند شاید از دست انتقام رهایی یابند بلو وبشویی شده بود حالا رژیم میدانست حته تنها نیست وهمکارانی دارد وخطر جدی شده انطور که ساواک گزارش داده ترس بر سر کردگان رژیم وحتی پلیس ومخصوصا" دادگستری چیره شده پس تا دیر نشده باید کاری کرد

اول زمان .....یادی از نیاکانمان که چه زود فراموش شدند

همیشه در قانون زندگی قوی باش که ضعیفان پایمالند . دیدن حمله گله ای حیوانات برای بدست آوردن غذا که به نابودی شکار تمام میشد به ما می آموخت باید تمام قدرت خودرا در خدمت یاران خود قرار دهیم در غیر این صورت در برابر طبیعت وحشی جند صباحی بیشتر نمیتوان پایداری نمود جثه کوچک ما در برابر حیوانات و رودها و جنگل وکوه بسیار کوچک وناچیز بود برای ماندن باید از انچه که ما داریم و طبیعت از ان بی نسیب  یعنی افکار واحساسمان بهترین استفاده ها بکنیم در هر صورت شب را در دامنه کوه به صبح رسانیدیم و شروع به جستجو کردیم حالا خط های زمان دوری از گروه به ده روز رسیده بود وما موفق به یافتن جایی مناسب نشده بودیم قصد داشتیم در صورتیکه جایی پیدا نکنیم به محل خود بر گردیم جند مدتی از روز گذشته که ناگهان فریاد هایی شبیه به صدا های خودمان به گوش رسید که باعث تر س ماشد اطرافیان نگاهی به من کردند که جکار بکنیم با دستور من هر کدام نیزه وتبر سنگی وفلاخن انداز مان را برداشته وبه سوی صاحب فریاد ها دوییدیم هنوز جند متر از محل دور نشده بودیم که بعد ازگذشتن از میان جند سنگ بزرگ در محیطی تنگ با دیدن سه نفر که در میان گله ای از حیوانات وحشی قرار گرفته وبا سنگ وفریاد از خود دفاع میکردند در جا خوشکمان زد باید چکار بکنیم با دیدن یکی از انها که حیوانی خودرا روی او انداخت ناگهان حسی نا شناخته مارا وادار کرد چون حیوانات فرار نکنیم بلکه یکباره با تمام قوا وفریاد زنان با نیزه وتبر وسنگ به کمک همنوعانمان بشتابیم با حیوانات در گیر شدیم چند ی از انهارا کشتیم وتعدادی زخمی کردیم و همنوع خودرا که زخم های شدیدی برداشته بود از دست ان حیوانات نجات بدهیم چون زمان زیادی در گیری طو.ل کشیده بود همگی انچنان غرق عرق وخسته بودیم که نای روی پا ایستادن را نداشتیم و روی زمین ولو شده بودیم تا به خودمان آمدیم زمانی طول کشید و همدیگررا بررسی کردیم زخمی به کسی وارد نشده بود وهمگی به طرف شخص زخمی رفتیم ولی قبل از اینکه به نزدیک اوبرسیم ان دونفر خودرا در برابر ما به خاک انداختند وبا گریه وفیاد ار ما تشکر میکردند با کمک ان دونفر شخص زخمی را بدوش گرفته وسایر افراد که میدانستند باید بعلت بوی خون که سایر حیوانات را برای حمله به ما تحریک میشدند شدیدا"مراغبت کنند به طرف نهری که در ان نزدیکیها میشناختیم  رهسپار شدیم وشروع به شستشوی زخم های او کردیم در همان حال یکی از افراد غریبه با مقداری برگ در ختان وگلهایی با بوی تند پیدا شد و سپس با سنگ انها را کوبید وروی زخم رفیقشان گذاشت و مقداری برگهای کوبیده شده را نیز فشرد و در دهان ان مرد ریخت و مدتی به تیمار او گذرانیدیم کم کم برگ در ختان اثر کرد و مرد کمی ارام گرفت وبه خواب رفت آن دو نفر به شدت از ما تشکر میکردند و ما از غذای خودا به انها که شدیدا" گرسنه بود دادیم بعد از مدتی که اوضاع کمی ارام شد با الفاظ کمی که میدانستیم وبا نقاشی وتصویر روی خاک فهمیدیم که این افراد مدت زیادی است که قبیله خودرا گم کرده اند ودنبال انها میگردند قبیله انها از تعدادزیادی از مرد زن بچه تشکیل شده بود و همواره در گشت وگداز بودند ودر یک جا سکونت نمیکردند انها از ما پرسیدند که ما کی هستیم من برای انها شرح دادم که دنبال غار یا غارهایی بزرگ هستیم که بتواند قبیله مارا که حالا زیاد شده ودنبال جایی بزرگتر هستیم انها به ما گفتند که چنان جایی را دیده اند وقرار شد که روز بعد که حال دوستشان بهتر شد ان مکان را به ما نشان دهند

اول زمان3

در شبی که مهتاب کوه ودره را چون روز روشن کرده بود عده ای از افراد خواب وعده ای مشتاقانه به ماه  وستارگان که در خشش عجیبی داشتند چون مسخ شدگان نگاه میکردند گاه گاهی شهاب سنگی از آسمان با سرعت به سوی ما می آمد که وحشتی ایجاد میکرد مامات به نزدیک من آمد ودست های پیرش که گرمایی مطبوع در من ایجاد میکرد در دستهایم گذاشت وفشرد من در حالیکه روی دست او بوسه زدم اورا مادر ومامای خوبم میدانستم معلوم بود او من را بیش از دیگران دوست میداشت  او در حالی که خاک زمین را پاک میکرد شروع به کشیدن هلال ماهی کرد و اسمان را باتعدادی ستاره او با اشاره به من وبن نقاشی روی خاک به من فهماند که ۳۶ماه تمام از آمدن من که هدیه اسمان بودم میگذرد در این مدت ۴ کودک به جمع ما اضافه شده ما  تعدادی حیوانات اهلی کرده بودیم از شیر وفراورده های آن استفاد میکردیم وانهارا جزء گرروه میدانستیم وانهارا دوست داشتیم و حتی فکر نمیکردیم روزی انها را برای شکم بکشیم و ماما دست من را گرفت وبلند کرد و به انتهای غار که سنگ چین و دربی با چوب داشت برد او نشان داد که در این انبار مقدار زیادی میوه خشک شده وگیاهان دارویی و گوشت خشک شده داریم که میتوا نیم در زمستان اگر شکاری به دست نیاوریم به زندگی ادامه دهیم در انبار مقدار زیادی پوست  و روده حیوانات که با چربی نرم شده وبرای لباس استفاده میشد وجود داشت . ماما به افراد اشاره کرد و بمن فهماند که همه را دوست دارد و احساس مسئو لیت میکند وم هم کفتم تمام افراد خانواده من و ماما مادر همه ما است انشب ماما گفت که غار بعلت افزایش افراد و حیوانات اهلی جایی برای اینده نخواهد داشت و باید برای پیدا کردن غاری بزرگ ومناسب با کمک سایر مردان به جستجو به پردازیم واماده شویم  شب قبل از جستجوی محل جدید ماما همه افراد گروه را جمع کرد و من را به فرمان دهی گروه انتخاب کرد انشب با میوه ونوشیدنی که با اب میوه وعسل درست کرده بودند از ما پذیرایی شد .من متوجه بودم ترسی در وجود من وسایرین است که علت این تر س این بود که تا کنون   فقط در اطراف محل به شکار مپرداختیم و دورترین را هپمایی ما برای شکار نصف روز طول میکشید واطراف را کاملا" میشناختیم از محل هایی که امکان بر خورد با حیوانات وحشی خصوصا" حیوانات قوی تر از خودمان شناخت داشتیم واز همدیگر محافظت میکردیم در این مدت فقط یک نفر از افراد در جدال با حیوانات زخمی و نفر دیگر بعلت زهر گزش زنبوران عسل صدمه دیده بود  . بنا براین به افراد وحودم حق میدادم که بترسیم . من گروه چها نفره را صدا کردم و انطوریکه از ماما آموخته بودم با انها به صحبت پرداختم وانها را دلداری ذاذم که نترسند وبرای آینده گروه باید این اقدام صورت گیرد . صبح هر کدام از ما مقداری غذا با نیزه و طبر های سنگی و فلاخن انداز را در پوست های دروخته شده را به روی شانه انداختیم و از تک تک افراد خدا حافظی کردیم شوری اشک هایی که بی امان از  چشمانم فرو میریخت در دهانم مزمزه میکردم ماما خیلی گریه میکرد در هر صورت محل را ترک کردیم و صدای فریاد و غلغله افراد قبیله کم کم در میان صدای حیوانات ونهر  وباد محو شد یکی از افراد ما فقط وظیفه داشت اتش را روشن نگه دارد او تعدادی مشعل که با ریشه خشک درختان اعشته به چربی به همراه داشت که هر چند وقت که نزدیک به خاموش شدن میکرد  مشعل روشن دیگری را جای گزین میکرد ما متوجه بودیم بل نبودن اتش مشکلاتمان بیشتر خواهد شد و همیشه با این فرد کمک میکردیم وقتی به اخرین مکانی که تا کنون به آن محل قدم نگذاشته بودیم رسیدیم افراد را جمع کردم و به انها نشان دادم زمانی که راه کج میشود وامکان دارد رمان برگشتن راه را گم کنیم چوبهایی که از دور دیده میشود به عنوان نشانه قرار دهیم بنا براین با استفاده از تبر های چوبی و استفاده از تنه درختان شروع به نشانه گذاری کردیم زمانی نیز که به دامنه کوها میرسیدیم از سنگ برای نشانه گذاری استفاده میشد .مدتی هم برای شکار ماهی وغورباغه وجمع اوری میوه ودانه های خوراکی وشکار خرگوش  وقت صرف میکردیم . شبها امن ترین جا را که دید خوبی داشت و میتوانستیم در برابر حیوانات از خود دفاع کنیم انتخاب میکردیم  واتش را روشن ویک نفر همواره بیدار ونگهبانی میداد چوبی را همراه خود داشتم که با تلریک شدن هوا رو ی آن خط میکشیدم بعضی مواقع که با گله حیوانات بر خورد میکردیم وخطر تهدیمان میکرد مجبور میشدیم مدتی ساکت در یک مان بایستیم و در چارمین روز که خط انرا در چوب کشیده بودم به دامنه کوهی رسیدیم و جنگل به انتها رسیده بود ودرختان تنک شده بودند  مسافت زیادی را با چشمانمان میدیدیم بر خلاف جنگل که دید کمی داشت دشتی با رودخانه های متعدد وحیوانات وحشی در حال چریدن هنوز مدت زیادی در دشت ودامنه کوه راه پیمایی نکرده که ناگهان دها گرگ به گله ای حمله کرده ودر مقابل چشمان وحشت زده ما و گله حیوانی را گرفتار و زنده زنده تکه پاره کردند ومشغول خوردن لاشه ان بخت برگشته شدند ما یاد گرفتیم برای بقا باید فکر کرد وجنگید در غیر این صورت سر نوشتمان چون ان حیوان شکار شده خواهد بود

اول زمان.2

باتابیدن افتاب همه از خواب بیدار شدند وبرای شستشو با اب چشمه نزدیک غار بیرون رفتند و سپس همگی از مانده غذا و میوه جات تازه وخشک شده صبحانه مفصلی خوردند . مام با اشاره مردان وزنان را فراخواند اودست من را گرفت وسپس به سایر افراد اشاره کرد که دست همدیگررا بگیرندوهمگی این کاررا انجام دادند وبا اشار و اصوات و خط کشیدن روی خاک به من ودیگران فهماند که بعد ازاین من باید سمت سرپرست شکار را بعهده بگیرم و دیگران که جمعا"۶ نفر بودند ذیر نظر من باشند هرکدام از انها اسمی داشتند با با .کیسو. بلند . کوتاه.عمو . عمه. ومن خرس کش نامیده شدم . نمی دانم چه باعث میشد که به تمام این افراد عشق بورزم وانها دوست داشته باشم وبرای سیرکردن شکم انها و سلامتشان تمام خطرات را به جان بخرم وقتی دست انها با دست مام بهم گره خورد من عاشق شدم عاشق تمام افراد.کار تقسیم شده بود زنان بیشتر در اطراف غار برای جمع اوری میوه جات و سپس خشک کردن انها ولباس دوختن که از پوست حیوانات شکار شده با سوراخ کردن پوست ودوختن ان با مانده روده که خشک شده وسپس در اب انداخته وبا روغن چرب میکردندروزگار میگذرانیدتد ابتدا من افرادرا به محل زندگی خود بردم وبرای انها طرز تهیه نیزه از نی را اموزش دادم و ماهی زیادی شکار کردیم و برای اینکه سبک شوند شکم انهرا پاره کرده وداخل سبدهایی که از چوب درختان قرار دادیم و در بین راه یکی از افراد بااشاره به محلی که میمون ها دسته دسته انجا میرفتندواز خاک  آن محل مشت مشت میخوردند به ما فهماند باید این خاک خوراکی باشد ایستادیم تا میمون ها محل را ترک کردند خودرا به آن محل رساندیموهر کدام مقداری خاک برداشته ومزمزه کردیم مزه شور ان خاک برایمان دلپذیر بود بنا براین هرکدام مقداری از ان خاک را بر داشته ومقدار رو ماهیها پاشیدیم و نزدیک شب با دستانی پراز صید به غار رسیدیم مام مرا در بغل گرفت ونوازش داد افراد وقتی از ماهی ها میحوردند از شوری ان لذت میبردند واز من تشکر میکردند که با امدنم نعمت انها افزایش داده شده روز ها میگذشتند زنان برایم با کمک مام از پوست خرس لباسی دوخته وسر خرس را خالی وبا ان کلاهی درست کرده ومام هم گردن اویزی که از قطعات دندان و استخوان شکار تهیه کرده بود بمن هدیه داد من وقتی خودرا در اب دیدم از شکل وقیافه ای که باپوشیدن ان لباس و گردنبند داشتم تعجب کردم وحتی تر سیدم بعد از گذشت چند ماهی حالا تمام اطراف غار خوب مشناختیم و حتی با چشمان بسته راه را به غار پیدا میکردیم بارش باران سیل اسا شروع شد چنانکه از غار بیرون رفتن محال بود برای جلوگیری از ورود حیوانات دیگر مجبورشدیم در غاررا باسنگ ها بزرگ بپوشانیم ناگهان در شبی مام با اشاره به نقطه ای از جنگل که اتش گرفته به من وافراد دیگر دستور دادکه به آن محل برویم وببینیم جه خبر است باران بند آمده بود با زحمت از داخل گل ولای خودرا به محل نزدیک کردیم بوی اتش ودود ازارمان میداد اشک از چشمانمان جاری شده ناگهان یکی ازافراد حیوانی را که در اتش سوخته بود نشان داد برای آوردن ان حیوان کمک کردیم اما هر نقطعه از بدن را که میگرفتیم از بدن جدا میشد من قطعه ای از گوشت حیوان را در دهان گذاشتم عجب مزه ای داشت و بادین من سایر افراد هر کدام قطعه ای از حیوان را به دندان میکشیدند خیلی غذا خوردیم طوری که نمیتوانستیم درست راه بکنیم  هر چه بود اتش بود گه این نعمت را برایمان بوجود آورده بود لاشه جند حیوان وپرنده را پیدا کرده و با چند چوب که اتش گرفته همراه خود به طرف غار راه افتادیم در بین راه تمام تلاشمان روشن نگه داشتن اتش بود با رسیدن به غار مردم با دیدن اتش سخت ترسیده بودند ومام ضمن تخویل گرفتن شکار واتش از ما به دیگران دستورداد که برای این نعمت در برابر ما به خاک افتند وقتی میدیدم که تک تک افراد با چه ولعی گوشت را میخورند وبا چشمانشان از ما تشکر میکردند انچنان لذت میبردم که اشک از چشمانم جاری شد حالا شب وروز محل زندگیمان را میتوانستیم روشن نگه داریم شبی مام با ایما واشاره وجملاتی چون مام بمن فهماند ایا من مادردارم از کجا امده ام من هر چه به مغزم فشار می اوردم چیزی به یاد م نمی امد در نتیجه مام اسم من را عوض گرد ونام مرا پسر اسمان گذاشت وبه تمام افراد فهمانید که من از اسمان وبرای کمک به انها امده ام وهرروز ارزش ومقام من افزوده میشد در نتیجه من برای کمک به افراد سعی میکردم از طبیعت انچه را که میبینم وبرای افراد سود مند باشد یاد بگیرم تا انها اسایش داشته باشند در یکی از شبها حیوانی را شکار کرده بودیم روی اتش گذاشتیم تا کباب شود با ریختن چربی روی اتش چنان گر گرفت که باعث سوختن موی سروصورت افراد شد همه فرار کردند باترس ولرز به اتش نگاه میکردیم من فهمیدم که چربی نیز خوب میسوزد بنا براین شروع به جمع اوری چرب کردیم ود چاله هایی از انها نگه داری میکردیم تغذیه خوب باعث شد که افراد کمی فربه شوند خاک نمکی هم جزیی از غذا بود حالاسرمااذیتمان نمیکرد با حیوانات دیگر انس گرفتیم چند نوع پرنده و گاو وبز را به جای انکه بکشیم باکندن چاله ودرست کردن دام سالم گرفتیم و دربغل غار برای انها محلی تهیه کردیم وبرای انها زنان وبچه ها از جنگل علف وبرگ در ختان میاوردند وتغذیه میشدند در اذا انها به ما شیر گوشت و تخم میداند  حلا وقت بیشتری داشتیم که به اسمتن وستاره گان نگاه بکنیم و فکر کنیم ایا ما تنها هستیم یا کسان دیگری هم در این دنیا وجود دارند با استفاده از نی وبرگ در ختان وصدا هایی ونواهایی که از انها بوجود میامد لذت میبردیم وساعاتی در خود عرق میشدیم کم کم از لغات ساده برای نام نهادن به انچه در اطراف داشتم استفاده کردیم چون پرنده .بز.شیر . آتش. گرم . سرد . شکار . بیمار. اخ . درد. دوست .برادر. ولغات ساده دیگر در اثر مرور زمان ما  از روده حیوانات که برای دو خت ودوز استفاده میشد با بستن چند لایه ازان بعنوان ریسمان وحمل بار های سنگین استفاده کردیم روزی متوجه شدم که یکی از بچه ها دو طرف پوستی را سوراخ کرده وبا ریسمان کوتاه سنگی را در پوست میگذاشت و پرت میکرد که خیلی از پرت کردن سنگ با دست قوی تر بود من باکمک مام همهن وسیله را اما بسیار قوی تر تهیه کردم وسنگ بزرگی را درون چرم گذاشتم ودور سرم چرخانیدم وپرت کردم معلو م نبود سنگ به کجا رفت این وسیله جدید در شکار ها به کمکمان امد وباعث شد قوی تر شویم بقیه در اینده