در شبی که مهتاب کوه ودره را چون روز روشن کرده بود عده ای از افراد خواب وعده ای مشتاقانه به ماه  وستارگان که در خشش عجیبی داشتند چون مسخ شدگان نگاه میکردند گاه گاهی شهاب سنگی از آسمان با سرعت به سوی ما می آمد که وحشتی ایجاد میکرد مامات به نزدیک من آمد ودست های پیرش که گرمایی مطبوع در من ایجاد میکرد در دستهایم گذاشت وفشرد من در حالیکه روی دست او بوسه زدم اورا مادر ومامای خوبم میدانستم معلوم بود او من را بیش از دیگران دوست میداشت  او در حالی که خاک زمین را پاک میکرد شروع به کشیدن هلال ماهی کرد و اسمان را باتعدادی ستاره او با اشاره به من وبن نقاشی روی خاک به من فهماند که ۳۶ماه تمام از آمدن من که هدیه اسمان بودم میگذرد در این مدت ۴ کودک به جمع ما اضافه شده ما  تعدادی حیوانات اهلی کرده بودیم از شیر وفراورده های آن استفاد میکردیم وانهارا جزء گرروه میدانستیم وانهارا دوست داشتیم و حتی فکر نمیکردیم روزی انها را برای شکم بکشیم و ماما دست من را گرفت وبلند کرد و به انتهای غار که سنگ چین و دربی با چوب داشت برد او نشان داد که در این انبار مقدار زیادی میوه خشک شده وگیاهان دارویی و گوشت خشک شده داریم که میتوا نیم در زمستان اگر شکاری به دست نیاوریم به زندگی ادامه دهیم در انبار مقدار زیادی پوست  و روده حیوانات که با چربی نرم شده وبرای لباس استفاده میشد وجود داشت . ماما به افراد اشاره کرد و بمن فهماند که همه را دوست دارد و احساس مسئو لیت میکند وم هم کفتم تمام افراد خانواده من و ماما مادر همه ما است انشب ماما گفت که غار بعلت افزایش افراد و حیوانات اهلی جایی برای اینده نخواهد داشت و باید برای پیدا کردن غاری بزرگ ومناسب با کمک سایر مردان به جستجو به پردازیم واماده شویم  شب قبل از جستجوی محل جدید ماما همه افراد گروه را جمع کرد و من را به فرمان دهی گروه انتخاب کرد انشب با میوه ونوشیدنی که با اب میوه وعسل درست کرده بودند از ما پذیرایی شد .من متوجه بودم ترسی در وجود من وسایرین است که علت این تر س این بود که تا کنون   فقط در اطراف محل به شکار مپرداختیم و دورترین را هپمایی ما برای شکار نصف روز طول میکشید واطراف را کاملا" میشناختیم از محل هایی که امکان بر خورد با حیوانات وحشی خصوصا" حیوانات قوی تر از خودمان شناخت داشتیم واز همدیگر محافظت میکردیم در این مدت فقط یک نفر از افراد در جدال با حیوانات زخمی و نفر دیگر بعلت زهر گزش زنبوران عسل صدمه دیده بود  . بنا براین به افراد وحودم حق میدادم که بترسیم . من گروه چها نفره را صدا کردم و انطوریکه از ماما آموخته بودم با انها به صحبت پرداختم وانها را دلداری ذاذم که نترسند وبرای آینده گروه باید این اقدام صورت گیرد . صبح هر کدام از ما مقداری غذا با نیزه و طبر های سنگی و فلاخن انداز را در پوست های دروخته شده را به روی شانه انداختیم و از تک تک افراد خدا حافظی کردیم شوری اشک هایی که بی امان از  چشمانم فرو میریخت در دهانم مزمزه میکردم ماما خیلی گریه میکرد در هر صورت محل را ترک کردیم و صدای فریاد و غلغله افراد قبیله کم کم در میان صدای حیوانات ونهر  وباد محو شد یکی از افراد ما فقط وظیفه داشت اتش را روشن نگه دارد او تعدادی مشعل که با ریشه خشک درختان اعشته به چربی به همراه داشت که هر چند وقت که نزدیک به خاموش شدن میکرد  مشعل روشن دیگری را جای گزین میکرد ما متوجه بودیم بل نبودن اتش مشکلاتمان بیشتر خواهد شد و همیشه با این فرد کمک میکردیم وقتی به اخرین مکانی که تا کنون به آن محل قدم نگذاشته بودیم رسیدیم افراد را جمع کردم و به انها نشان دادم زمانی که راه کج میشود وامکان دارد رمان برگشتن راه را گم کنیم چوبهایی که از دور دیده میشود به عنوان نشانه قرار دهیم بنا براین با استفاده از تبر های چوبی و استفاده از تنه درختان شروع به نشانه گذاری کردیم زمانی نیز که به دامنه کوها میرسیدیم از سنگ برای نشانه گذاری استفاده میشد .مدتی هم برای شکار ماهی وغورباغه وجمع اوری میوه ودانه های خوراکی وشکار خرگوش  وقت صرف میکردیم . شبها امن ترین جا را که دید خوبی داشت و میتوانستیم در برابر حیوانات از خود دفاع کنیم انتخاب میکردیم  واتش را روشن ویک نفر همواره بیدار ونگهبانی میداد چوبی را همراه خود داشتم که با تلریک شدن هوا رو ی آن خط میکشیدم بعضی مواقع که با گله حیوانات بر خورد میکردیم وخطر تهدیمان میکرد مجبور میشدیم مدتی ساکت در یک مان بایستیم و در چارمین روز که خط انرا در چوب کشیده بودم به دامنه کوهی رسیدیم و جنگل به انتها رسیده بود ودرختان تنک شده بودند  مسافت زیادی را با چشمانمان میدیدیم بر خلاف جنگل که دید کمی داشت دشتی با رودخانه های متعدد وحیوانات وحشی در حال چریدن هنوز مدت زیادی در دشت ودامنه کوه راه پیمایی نکرده که ناگهان دها گرگ به گله ای حمله کرده ودر مقابل چشمان وحشت زده ما و گله حیوانی را گرفتار و زنده زنده تکه پاره کردند ومشغول خوردن لاشه ان بخت برگشته شدند ما یاد گرفتیم برای بقا باید فکر کرد وجنگید در غیر این صورت سر نوشتمان چون ان حیوان شکار شده خواهد بود