روحی که بخواهد اسرار تاریکی هارابداند در حالیکهمشعل ملکوتی دردست داشته باشدبیا آهسته ومخفیانه در تاریکی سایه های غم انگیز ما درب عظیم گوررا باز کن
به سکوت جاودانه باز گرد شمع های چراعت را خاموش کن
به همین شبی که گه گاه از آن خارج میشوی باز گرد چشم انسان نمیتوانداز بالای شانه های مردگان ابدیت راببیند
خیال یا واقعیت رویای پرواز شیفتگی شبهایی که تا سحرگاهان اشک میریزم اگر شما هم بودید اگر واقعا"زندگی میکردیداگر ستاره ها در ستهره ها جمع شده وبیک پرواز از ابدیت پرتاب میشدند آنوقت همه با هم بیک سفر آرام وملایم به آن سوی نیکیهای ابدیت رهسپار میشدیم
زتو تا غیب هزاران سال است چون روی از ره دل یکقدم است مولانا
آنکه این کرات را ساخته این همه موجودات را جان بخشیده و ازمیان تمام این ساخته ها انسان مورد توجه اش قرار گرفته وبه او بزرگترین نعمت که همانا عقل وتکامل او بخشیده نظر لطف بخصوصی با او داشته و روح خودرا در این انسان یعنی بهترین مخلوقات دمیده در تمام ادیان کشتن وآزار واذیت انسان منع شده این ایزد خداوند یزدان هر چه بنامیمش انسان را دوست داشته که این نعمت را بدو هدیه داده است اما انسانهای بی خرد بخاطر چند روز شکم چرانی از بالا وپایین وعاشق قدرت و زر وزور وتزویر بعلت بی عقلی وندانم کاری خرمت انسانها را ازبین میبرند و مایع ظلم وفساد درروی زمین میشوند در اصل این ستم به خداوند است
بلاخره روزی این انسانهای خطا کار باید به خود آیند وبدانند وقتی مرد بزرگی میمیرد بازماندگان میگویند ای بشریت بیایید همه با هم بگرییم ونیایش کنیم افرینده را زیرا اشکهای ارام وشبنم های خاطرات وحق شناسی ما سوار بر بالهلی دعا های مقدس در پرتو شفق تا وصول به این وجود نازنین ووالا مقام بالا میروند ....بالا میروند تا به انکه ارواح مارا تغذیه میکند برسد ببیایید نیایش کنیم تقدیس هم بکنیم زیرا وقتی انسان ارزشمندی میمیرد گوهر جان او تا ابد زند وجاوید است وپرتوش همه جارا روشن میکندزیرا او در این زمین خاکی شفقی جاودان وفروزان بود اکنون در ان بالا ستاره ای درخشان است او نمرده بلکه فقط تغییر شکل داده آری او از این دنیا رفت همان گونه که پیامبران میروند در آخرین نفسی که کشید رو ح هو بال های سپیدش را گسترد وبالا رفت وبزرگ شد از قیاس میزا نها گذشت همانند نقره خالص در خشید او از میان ابر ها گذشت صدایی عظیم چنین فرمود
کمن سوار بر ارابه های تیره ء رویا ها وخیالات میروم از میان شهر رنگ باختهء سایه ها
همانند پرتودرخشانیگذر خواهم کرد صدای مبهم آنها خواهم شنید
ودرمیان ابرها دیده خواهم گشود در میان آسفتگی های هوا
دزر زیر پاها یم ابهام وتاریکی هارا خواهم داشت ودر برابر چشمانم معحزه هارا
آسمان من جه شهاب وچه درخششی دارد
به جای سکونتم باز خواهم گشت به دنیای تاریک بی پایان
لخظه هارا به ابدیت میسپارم وزمین را به عظمت یزدان پاک
در حالیکه تیره بختی هارا با پایم پرتاب میکنم حقیفت را در چنگ خواهم گرفت
جسم من تغییر شکل خواهد داد دیگر کسی به اسانی مرا نخواهددید
مگر اثری باقیمانده از پرتو ناچیز یک انسان که در زیر ابروان مقدس مابی میلزد
زیرا من دیگر یک انسان نیستم من گوهر جان سر گردانی خواهم شد
این مزلر به نام کیست پاسخ این راز را چه کسی خواهد داد که اری
سایه زشت زیبا خواهد شد جسم من بطور دهشناکی شگفته و متلاشی
می گردد با شادی عجیبی به درون ورطهء لا یتناهی فرو خواهم افتاد
دنیادی شادیها وغم ها وظلم ها وستم ها زود تر از آن که تصور برود به پایان میرسد از تاریخ بیاموزیم روح وجسم خودرا به شبیطان به بهاء اندکی نفروشید شما هر که را گول بزنید ضمیر ناخود اگاه خودرا نخواهید فریفت چون او همواره تا قیامت وابد الابد باشما خواهد بود ومایه شرمساری وخفت شما در این دنیا وآن دنیا پس تا زود است به دامن انسانیت ومکتب انساندوستی که همان خود دوستی ورضایت خلق است بر گردید چون در این دنیا و آن دنیا روسیاه خواهید شد وای به حال » کسی که دستش به خمن بی گناهی آلوده شود زیرا تمام انسان ها را کشته است